ميرزا قلم دان

ماموریت 2
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
 

با تعارفات فراوانی که آسید جلال فرمودند وارد خانه شدیم. درون خانه هم با شمایل ظاهری آسید هارمونی داشت. از قرار معلوم چند صباحی بوده که عیال ایشان به حالت قهر به خانه ابوی رفته و بچه های ایشان هم فرصت را غنیمت شمرده و ارض را به سماء متصل کرده بودند.

تمام اثاثیه منزل بعد را بعد از ورود در یک نظر در خارج از مکان مفروض مشاهده کردیم. لباسها از درخانه تا حیاط و احتمالاً داخل اتاقها پخش بود. آفتابه دم درب ورودی خانه قرار داشت . روی تخت مجاور حوض انبوهی پوسته تخمه دپو شده بود و قلیان ناصرالدین شاهی که به نظر می رسید به علت کثرت استفاده آب داخل کوزه کدر شده و اگر کسی ناصرالدین شاه را ندیده بود با دیدن عکس روی کوزه تصور بر سیاه پوست بودن او می نمود.  ترجیح دادیم که روی همان تخت مذکور اصلاحاتی ارضی انجام داده ، همان جا ساکن شویم و دیگر داخل اتاقها نشده که آسید جلال بیش از این تغییر رنگ در رخسارشان ایجاد نگردد.

جهرمی عزیز ما سریع داخل اتاق شده و لباسهای خود را تعویض کرد و دو فرزند دلبندش را برای معرفی نزد ما آورد. فرزند اول ایشان شاپور نام داشت و 8 سال سن و فرزند دوم شاهرخ نام 5 ساله . در نگاه اول کودکانی مودب به نظر می رسیدند ولی هر چه زمان گذشت نشان دادند که با این سن کمشان برای آشوب بر انگیزی شهری را کفایت می کنند.

 مشغول صحبت بودیم و از خاطرات سالهای همکاری در اصفهان صحبت می کردیم که متوجه شدیم همسایه خانه آسید جلال که فردی کبوتر باز بود کبوترانش را پر داد و پس از پرواز تعدادی به اطراف ما آمدند . از بخت بد آمیز منوچهر یکی از آنها که در بالای سر ایشان بر روی میله پرده ای فرود آمده بود با کمی نشانه گیری کلاه گیس را نشانه گرفت و چلغوزی به سمت آن شلیک کرد. شاید در المپیک حیوانات هنوز هم هیچ پرنده ای این رکورد را جابجا نکرده باشد.

 ما با دیدن این صحنه کمی جلوی خنده مان را گرفتیم ولی دلبندان آسید جلال که مشابه چنین صحنه ای را در هیچ تماشاخانه ای ندیده بودند دست وپایشان به سمت هوا رفت و نیش آنها لاله گوششان را فتح کرد. سید جلال که از ماجرای گلاه کیس بی خبر بود سریع پارچه سفیدی از داخل اتاق آورد و به منوچهرخان پیشنهاد نمود که سر خود را در زیر شیر حوض شسته و خشک نمایند. ولی آمیز منوچهر بی نیاز از این اقدام در یک لحظه کلاه گیس را از سر برداشت تا در داخل حوض آن را تطهیر کند. کودکان که تازه صحنه قبلی در جلوی چشمانشان عادی شده بود با دیدن سر نورانی آمیز منوچهر در زیر آن موهای مجعد دوباره پایکوبی از سر گرفتند.  


 
 
ماموریت 1
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

حدود سنه 1335 هجری خورشیدی بود که با آمیز منوچهر خان صیغل ( متوفی به سال یک هزارو سیصد و هفتاد و دو) از برای یک ماموریت کاری به دیار طهران رهسپار شدیم. وجه تسمیه شهرت منوچهر خان صیغل به جهت این بود که موروثی در ناحیه راس دچار فقدان مو بودند. هر چقدر که تلاش می کردیم که یک تار مو بر روی سر ایشان پیدا کنیم راه به جائی نمی بردیم. در عوض خدا تمام موهای سرشان را یک جا در پشت لبشان توزیع کرده بود.

همین بود که کلاه گیسی با موهای مجعد همیشه بر سر ایشان و کلاه شابگاهی هم بر روی آن نصب می کردند.

آن خدا بیامرز مرد شوخ و خوش مشربی بود ند و معمولاً جامه فاخر به تن می کردند. به لحاظ کلاه گیسی که به سر می گذاشتند چهره قابل تحملی داشتند و فقط مشکل کمی که بود سبیل پرپشتی بود که تا نزدیک چانه امتداد داشت و به هیچ قیمت حاظر نمی شدند چند بیل از آن را کم کنند.

 القصه ساعت 5 صبح بعد از اقامه صلات صبح بود که با ژیان صفری که آمیز منوچهر تازه از دم درب کمپانی تحویل گرفته بودند راهی شدیم .  سرعت ما از 60 کیلومتر درساعت تجاوز نمی کرد ولی این سرعت در همان عهد جزو سرعتهائی بود که اگر ژاندارمری دستگاه کنترل سرعت می داشت قطعاً ماکزیمم سرعت آن عهد را رد کرده بودیم .

 خلاصه بعد از حدود 10 ساعتی طی طریق دروازه ورودی طهران دیده شد. فی الفور به سمت منزل آسید جلال جهرمی در پاچنار رفتیم.

سید جلال از دوستانی بود که در اداره ما کار می کرد و به لحاظ همسری که در دیار طهران اختیار کرده بود انتقالی گرفته و در پایتخت مقیم شده بود. چون به درب منزل آسید جلال رسیدیم دق الباب کردیم. بعد از دقایقی درب باز و سید جلال که به نظر می رسید در حال قیلوله بعد از ظهر بوده است با چشمانی پف کرده و موهائی که باعث فخر انیشتین بود در چهارچوب در مشاهده شد. یک زیرپوش گشاد که با گذشت زمان شبیه آبکش شده بود و ضخامت آن به خصوص در قسمت زیر بغل را با میکرومتر هم نمی شد اندازه گرفت و یک زیر جامه فرسوده که کش آن در رفته بود و به ضرب سنجاقی که آن را به زیرپوش متصل کرده بود به ایشان آراستگی خاصی داده بود. آسید جلال که از دیدن ما در مقابل درب خانه شان شوکه شده بود و انتظار مشاهده ما را نداشت سریع خود را پشت درب خانه استتار کرد و سر را به صورت زیکزاک از لای در بیرون آورد.

                                                                            ادامه دارد...

 


 
 
در باب خاموشی
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
 

با  درود

بر آن شدیم که بعد از سالی تاخیر دوباره قلم در ، ید کشیم ( خواهشن به کاما حتماً توجه کنید) و هرچند کم کار ولی بیکار نمانیم. چون که میرزا قلمدان  بدون  قلم حالت خوشی ندارد . القصه در ادامه مطالب ارسالی که امیدوارم مطالعه کرده باشید و در راستای اهداف میرزای خدمتگذار تصمیم بر آن گرفته شد که نصایحی از باب فقدان نور برای الطفات ، خدمت بزرگوارانم ارائه نمایم. این فکر از آنجا به مخیله بنده خطور کرد که داغدیده گانی را مشاهده کردم که به علت نداشتن حتی شعله ای به روز مشکی کشیده شده بودند. با ذکر مثال نمونه ای در ذیل ذکر می نمایم. 

  چند صباحی قبل در بازار نورالدین میرزا یکی از رفقای عهد اجباری ( به قول جوانان امروزی آشخوری) را مشاهده کردیم که خرچنگ مانند گام بر می داشت. جلو رفتیم و بعد از خوش وبش با ایشان علت حرکت با گامهای گشاد را از ایشان جویا شدیم.

نورالدین میرزا در جواب وبعد ازکمی مٍن مٍن وحاشیه روی چونکه خود را با فردی سریش مواجه دیدند دست از مقاومت کشیدند و لب به سخن گشودند. ایشان از آن جا آغاز نمودند که چند شب قبل جهت براوردن حاجت به مضطراب رجعت کرده اند که در حین عملیات برق می رود و آن مکان در خاموشی عمیقی فرو می رود. نورالدین میرزا نیز برای تطهیر دست برده که شیر آب سرد را باز نماید ولی در آن ظلمات اشتباهاً آب جوش باز شده و قسمت کثیری از اندامهای تحتانی بدن ایشان دچار چند درصدی سوختگی شده و نورالدین میرزای ما را مجبور به چند روز استراحت به صورت عریان در بستر می نماید.

خلاصه اینکه نورالدین به زمین و زمان  نا سزا می گفت و از بخت بد خود که با نام نورالدین به خاطر قطع نور از ناحیه عورتین دچار سوختگی شده بود ابراز انزجار می نمود.

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۷
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

القصه صبح فردا ساعت 10 قصد ارجاع به مملکت ایران داشتیم . کبودی در ناحیه تحت العین و سایر نقاط بدن وشرم از روئیت این کبودی ها توسط دوستان باعث شده بود که تمایلی به بازگشت از خود نشان ندهیم . ولی چاره ای به جز شکستن غرور نبود . هر چند بعضی دیگر از دوستان نیز هر کدام در قسمتی از بدن خود دچار عوارض از این سفر بودند. از آن جمله می توان در رفتگی دست حاج اسمال چخماق زاده یا مسمومیت غذائی میرزا سیروس وسیما سادات و مژده آغا را ذکر کرد. به هر ترفندی بود با گریم و مکاپ خود را به طیاره رساندیم . وقتی که طیاره در ایرپورت اصفهان به زمین نشست جمعی زیر بغل گروهی دیگر را گرفته بودند و عصاکش آنها شده بودند.

 ابناء دلبند گروه حاضر که برای استقبال والدین خود آمده بودند دو سوال در ذهنشان منقش گردیده بود که آیا امکان آن می رود که والدین ما نیز جزء نظامیان آمریکائی در عراق بوده اند؟ و سوال دوم اینکه می توان این سفر را با ماجرای 11  سپتامبر و برجهای دو قلوی آمریکا  مرتبط دانست ؟

 از همان زمانهای کهن گفته اند که سفر باعث پختگی می شود ولی این حقیر احساس می کنم با این سفر کار ما از پختگی گذشته و دچار ته گرفتگی شدیم . هر چند که در این سفر چند نکته بر ما عیان شد . اول اینکه به قدرت خارق العاده گوهرالزمان بانو در ورزشهای رزمی و علی الخصوص به آمادگی جسمانی بالای ایشان پی بردیم . دوم آنکه نشان داده شده که سفرهای تفریحی با جمعیتی از اشباب انجام گیرد تلفاتش به مراتب کمتر است . سومین مطلب این مورد که در همه جای زندگی با چشمانی باز پارتنر خود را انتخاب کنبد و هیچ پارتنری بهتر از زوجه گرام نمی باشد.(با احترام فراوان نسبت به گوهرالزمان بانو و ذکر این مطلب که این احترام ناشی از ترس نیست.) . چهارم اینکه هیچ گاه چشمان تیز بین همسر خود را دست کم نگیرید.

 در آخر به رجال متاهل نیز توصیه می شود که در سفرهای اینترناشیونال و تفریحی ضعایف خود را با خود همراه نکنند و گرنه تمامی عواقب آن بر عهده خودشان می باشد.

                                                                           ومن الله توفیق

                                                         نوروزالمبارک سنه 85 هجری خورشیدی   

                                                                 شرق الاوسط (دبی _ اصفهان)

                                                                            میرزا قلمدان

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۶
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

چون هنرنمائی سیاوش خان به پایان رسید پس از لحظاتی آنتراکت  آرش الدین میرزا خود را بر فراز سن رساند. اینقدر بالا وپائین می پرید که مم تقی در نطقی قراء فرمودند : چرا قبل از شروع برنامه این جوان برای قضای حاجت اقدام نکرده است که حال چنین مضطر به نظر می رسد. اطرافیان ما که این جمله مم تقی را شنیدند همگی دهان ها را مشابه اسب آبی باز کرده وبه حالت تمسخر به جمع ما خندیدند. مثل اینکه در ذهن خود ما را رعایتی از پشت کوه می دیدند.

 با خواندن جناب آرش جملگی اهل شباب بالا وپائین می پریدند. به صورتی که واقعاً احساس می کردی که دلت در حال تیکه تیکه شدن است. ما هم نا خواسته یک ویبره خفیف در بدن خود احساس می کردیم . البته شدت ویبره در وجود تورج میرزا کمی بیشتر بود و بیم سونامی می رفت.

 جالب آنجا بود که یک دختر گیس بریده از پشت صحنه مدام می گفت: "آرش بهت میگم دوست دارم"  و توی گرمای بالای 60 درجه سالن جناب آرش را با بخاری اشتباه گرفته بود و می گفت : "آرش بی تو سردمه "  واما هنگامی که نوبت به اخوان کامران ، هومن شد گوئی فضائی نو در سالن پدید آمد .

 این دو برادر که یکی شبیه خواهر دیگری است شروع کردند به جملگی اهل سالن نمره دادند و  ولی به نظر می رسید که معلمان با انصافی هستند و همگی را با نمره بیست قبول می کنند.با این مرز بندی جمله اهل سالن در پوست خود نمی گنجیدند که دیری نپائید که فرمودند : اصلاً نمره بیست را نمی خواهند.در نهایت ما که نفهمیدیم آنها چه می خواهند.و اما از شبابان و نوشبابان  حاضر در جمع بگویم که بعضاً آنچنان سرخوش شده بودند که گوئی اسپند بر روی آتش هستند یا ذرت در دیگ ... فیل .

 دیده می شد که عده ای از فرت هیجان جامه بر تن می دریدند و بعضی هم حرکات موزون شان از حد می گذشت و به عالم خلصه می رفتند.خلاصه آنقدر نورها کم و زیاد می شد وصداها بالا و پائین می رفت که ما وقتی به خود آمدیم دیدیم که به جای گوهر الزمان بانو  دستمان در دست خواهری  است جوان و زیبا روی (( به قولی لوند ودلبرانه)) و داریم تکان   می خوریم و اما هر چه نگاه کردیم اثری از گوهر الزمان بانو نبود.خیالمان راحت شد و ارتعاشات خود را افزایش دادیم. در حال بالانس دادن این دختر جوان بودیم که متوجه دو ابروی گره کرده  وچشمانی همچون کاسه پر از خون در مقابل خود شدیم.خلاصه دختر بیچاره را در بین زمین وهوا رها کردیم و زبان بسته با کمر به زمین افتاد. بقیه را هم برای حفظ غرور و کرامت مرد سانسور می کنم.

                                                                                      بازم ادامه دارد...

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۵
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
 

 هر لحظه که می گذشت تعداد بستری شدگان در اقامتگاه زیادتر و جمع ما کوچکتر می شد ، هر چند حقیر هم هنوز از ناحیه کمر شفای کامل نیافته بودم . شب دوستان زحمت کشیده بودند با تلفن کنسرت سیاوش خان قمیشی زاده و آرش الدین میرزا و اخوان کامران ، هومن  را رزرو کرده بودند . به همین منظور به اتفاق تورج میرزا ، آمیز مم تقی و عیالها به سمت تالار برگزاری جشن عزیمت کردیم. چون به تالار وارد شدیم اهل شباب کمی به حالت تمسخر از فرق سر تا نوک پای ما به حالت تمسخر اسکن کردند .مم تقی هم در جواب این فرقه فرمودند: (( مگر دل همه دله ، دل ما کپة گله)).   به تالار اصلی مشرف شدیم . اهل شباب از هر دو جنس در این تالار به صورت میکس موجود بودند و همگی پتانسیل رقصیدن تا صبح را از خود نشان می دادند. آدم واقعاً از دیدن چنین جوانی مثل هلو احساس شعف می کرد. جوجه رجالی که  با دیدنشان به یاد خروسه زینت خاتون همسایه منزل می افتادیم, شلوار ها چنان گشاد بود که هر لحظه بیم افتادن آن احساس می شد. و از نسوانکها که حرف به میان نیاید بهتر است. هیاکل همه مانکنی بود .دامن هایی به قائده یک وجب و دو انگشت و تاپی به قطر8 سانتی متر بر تن داشتند. به قاعده مصرف لوازم آرایش تمام نسوان در یک عروسی نیز برای هرکدام لوازم آرایش به کار رفته بود. به مم تقی گفتم : احساس می کنم که وعده خدا در مورد من عملی شده و مرا به بهشت و در جوار حورالعین فرا خوانده است. هنوز جمله به پایان نرسیده بود که گوهرالزمان بانو مرحمت کرده وکیفی که در دست داشتند به اندازهл  2  گردانده و نیروئی معادل   Cos ф r  2 л به ناحیه پس گردن من وارد کردند.اینجا بود که من افسوس خوردم که چرا زودتر از این به استعداد گوهر الزمان بانو در پرتاب دیسک پی نبرده بودم.

 

  القصه پس از لحظاتی سیاوش خان به روی صحنه آمدند با گروه موزیکشان . بازتاب نورآن  چراغهای گردان بر روی سر ایشان صحنه ای خارق العاده به وجود آورده بود. اهل شباب یک صدا دست به دهان برده و نفس را از بین انگشتان به بیرون هدایت می کردند.صدای سوت  چنان کرکننده بودکه  ملوک السلطان هم که به علت کهولت سن قوه شنوائی شان تمام شده نیز نسبت به این صدا eror    نشان داد. تورج میرزا و ثریا بیگم این زوج جوان گروه ما نیز که جو سالن ایشان را احاطه کرده بود هم صدا با سیاوش خان این جمله را قرائت می کردند :

 (( برای روز میلاد تن خود ، من آشفته را تنها نگذاری ..............))

                                                                                             بازم ادامه دارد...

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۴
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
 

به جهت کافی شاپی که عصر رفته بودیم همگی احساس می کردیم بیش از نیم قرن از عمرمان  کاسته شده است.بدین منظور کیسة آن بنجلجات را مثل یک جوان 18 ساله تا اقامتگاه حمل کردیم. این فریب احساس جوانی باعث شد که شب تا صبح احساس درد شدید در ناحیه تحتانی ستون فقرات کنیم.صبح فردا با دوستان جهت تفرج به داخل شهر رفتیم. واقعاً از مایه داری این اعراب انسان حیرت می کند آنها که تا سالهای گذشته ملخ تناول می کردند حالا اینگونه برج می سازند که انسان برای دیدن آخرین طبقه آن از پشت آفتاب بالانس با نیم وارو اضاف می زند.آخرین باری که بنده به دبی هجرت کرده بودم 14 سال قبل بود که اصلاً قابل قیاس با وضع کنونی این شهر نبود.شهر علاوه بر زیبائی به شدت دچار کثرت جمعیت شده بود.

ما جهت تفرج رفته بودیم ولی همسران با دیدن اولین فروشگاه ما را ترک کردند و داخل شدند . ما هم از خدا خواسته دیسکوئی پیدا کردبم و داخل شدیم. اول شک داشتیم که صبح هم سرویس دهد  ولی خوشبختانه باز بود و به ما فاز داد.حاج اسمال اول از ورودمان ممانعت می کرد ولی پس از ورود دوش به دوش تورج میرزا به پایکوبی مشغول بود وبه قول اهل شباب آن وسط هلی کوپتری می زد . هر چه ما اصرار کردیم که سن شما کمی برای این کارها مرتفع است از جانب ایشان استماع نشد .ازما اصرار از ایشان انکار. همین جنگولر بازی ها باعث شد که با دوبار چرخ زدن از ناحیه سر دچار گیج رفتگی شوند و بر روی مچ دست سقوط کرده ؛ دچار در رفتگی مچ دست شوند و مارا هم از لذت بردن از محیط ساقط کنند. به اتفاق رفقا سر دست حاج اسمال را به مستشفی برده و با آتل دست ایشان را در یک راستا قرار دادیم.

                                                                                               ادامه دارد...

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۳
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
 

ساعت از 9 گذشته بود که برای خوردن شام به یک طباخ خانه ایرانی رفتیم. بیشتر دوستان چیکن کباب را ترجیح دادند به جز میرزا سیروس ، سیما سادات عیالشان  و مژده آغا عیال آمیز غضنفر  که میل به کباب داشتند. از قضا غذای ایشان دچار فساد بوده و دچار مسمومیت خفیفی شدند به صورتی که بنده و آمیز غضنفر مجبور شدیم به محض رسیدن در اقامتگاه جهت ترمیم ایشان را به مستشفی انتقال دهیم و تاپاسی از شب و تا تمام شدن سِرُم  آنجا بیتوته کنیم.

 صبح فردا  جملگی به جز خانواده میرزا سیروس و آمیز غضنفر  بقیه راهی بلاد شارجه و تیمچه های آن بلاد شدیم. ( چونکه قسمت خرید این مسافرت برای نسوان محترم وجیب رجال بدآموزی اقتصادی دارد به درخواست سازمان حمایت از شوهر مصرف کنندگان از ذکر خرید و موارد خرید معذوریم. )

 ظهر به سختی توانستیم دل ضعایف را از بازار بکنیم . ولی به علت بُعد مسافت همانجا ناهار را در رگ تزریق کردیم . بعد ناهار در آن گرما به شدت خواب بر ما مستولی شده بودند. گوهر الزمان بانو هم از ضعف جسمانی ما استفاده کرده  دست برده مشتی از دراهم ما را برداشته و با ثریا بیگم و ملوک السلطان همسر میز مم تقی و اقدس بیگم عیال حاج اسمال به بازار  برگشته و هر چقدر بنجلجات ته مغازة این اعراب مانده بود جمع کردند و جهت حمالی به ما سپردند ما هم که گرما توانمان بریده بود همسران را به ادامه بازارگردی تشویق وخود به یک کافی شاپ رفته و ضمن نوشیدن یک نوشیدنی خنک از مناظر طبیعی و غیر طبیعی حز کافی را بردیم.   

                                                                                             ادامه دارد...

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۲
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦
 

چون بر طیاره نشستیم هنوز صعود نکرده بودیم که جمعی از نسوان حجاب از سر کشیدند و ما را به یاد دوران شبابی خویش انداختند.  میرزا غضنفر خان و آمیز مم تقی هم به محض اینکه بر صندلی طیاره جلوس کردند چشمهایشان را بستند و تا نزول طیاره در مملکت اجنبی "نان استاپ" قطعه هشتم ارکسسنفونیک پاریس را توسط خرنشت اجرا کردند . چون به دیار اعراب رسیدیم از ایرپورت مستقیم راهی هتل شدیم . بعد از ظهر قرار گذاشته که پس از کمی استراحت جهت تفرج به مجاورت دریا  رفته و پس از آن شام را در یک طباخ خانه در سیتی سنتر تناول کنیم. ساعت 4 از ظهر گذشته بود که به اتفاق گوهر الزمان بانو به لابی هتل آمدیم. همه دوستان آمده بودند به جز تورج میرزا و ثریا بیگم همسر محترمشان . چون لختی گذشت و ایشان را روئیت نکردیم یک عدد تلگراف کوتاه به روی هندینگ تیلیفون ایشان فرستادیم و در جوابی که از ایشان ریپیر شد فهمیدیم که هنوز نرسیده به یکی از تیمچه های اطراف هتل جهت خرید رفته اند. عقربه بزرگ ساعت 180 درجه چرخیده بود که ایشان را با کوهی نایلون حاوی جامگان مفخر در مقابل خود دیدیم . تورج میرزا سریعاً البسه را به اتاقشان منتقل کردند و در قالب یک گروه به سمت "سی شور" حرکت کردیم.

 در ساحل نشسته بودیم و فرو رفتن خورشید در آب را نظاره می کردیم که میرزا غضنفر خان هوس یک قلیان عربی نمودند. البته الباقی دوستان از جمله این حقیر نیز تمایل به کام گرفتن از قلیان را داشتیم ولی به خاطر رعب و وحشتی که از همسران در وجود خود احساس می کردیم جرات بیان این مطلب را نداشتیم. میرزا غضنفر خان که یک مقدار میزان ذلالتشان کمتر است وهمچنین همسرشان نیز در استنشاق دود ایشان را همراهی می کردند این دیالوگ را به زبان آوردند. خلاصه ما هم همانند دوستان کمی از این دخانیات عربی استعمال کردیم ولی این طور که از چشمان گوهر الزمان بانو احساس کردم ایشان قصد دباغی پوست سر ما را در آینده نزدیک داشتند.

                                                                          ادامه دارد...

 


 
 
میرزا قلمدان و سفرنامه دبی ۱
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦
 

 برایتان بگویم از سفر نیمه فرنگ حقیر به اتفاق رفقا در نوروز 85 . جملگی به نیت تفرج عازم بلاد دبی یکی از ولایات کنارة خلیج همیشه فارس شدیم( روح شاه عباس صفی شاد که لااقل نام بندر گمبرون را به نام خود کردکه اگر این کار را نکرده بود اعراب ادعای آن رانیز داشتند). جای همة قرائت کنندگان خالی در این سفر حاج اسمال چخماق زاده که قبل از دوران اِگین سیتینگ (بازنشستگی) هر دو از مواجب بگیران  یک   ارگان بودیم ، آمیز غضنفر خان شیخ الممالک (پسر اخوی ابوی) ، میرزا سیروس خان شهسنگی از رفقای صمیمی که هنوز بعد از گذشت بیست واندی سال رفاقت به درستی نمی دانیم که در چه کسبی مشغول فعالیت هستند ، تورج میرزا دق الباب که در بین همه دوستان    شباب تر و انرژیک ترند و بلاخره میرزا مم تقی خان سماک باشی که معرف حضورتان می باشند ما را مشایعت می کردند. همة دوستان ضعایف خود را نیز در این سفر با خود همراه کرده بودند و ما هم به همین منظور ازگوهرالزمان عیال مربوطه خواستیم که دوش به دوش ما را دراین دیار اعراب همراهی کنند.

 اول الامر میرزا سیروس خان شهسنگی پیشنهاد چارتر کردن طیاره را نمودند و گفتند قدر یک تیلیفون نمودن طول خواهد کشید تا آن را بوک کنیم . باز هم ما متحیر شدیم از اینکه این  میرزا سیروس خان به چه کسبی مشغول است که اینقدر نفس ایشان از جائی پر حرارت خارج می شود . ما هم که چند سانتی متری در زیر خط فقر قرار داریم با ایشان صحبت کردیم که از مرکب شیطان پیاده شده و به یک صندلی در طیاره قناعت کنند.

 خلاصه چون روز موعود فرا رسید به اتفاق گوهر الزمان بانو به سمت  ایرپورت حرکت کردیم. همه دوستان گوی سبقت را از ما ربوده و قبل از ما رسیده بودند. به هر جهت به اتفاق دوستان پس از انجام مقدمات به سمت طیاره حرکت کردیم.

                                                                      ادامه دارد... 

 


 
 
میرزاقلمدان و چهارشنبه سوری ۳
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥
 

به سمت مم تقی رفته و جهت تلیت نمودن مخ ایشان برای پریدن از روی آتش تمامی تلاش خود را انجام دادیم. اما دریغ که " لیمیت"  ایشان به مثبت بی نهایت به توان مثبت بی نهایت تمایل خاصی داشت و هر چقدر سعی کردیم این حد را از ابهام خارج کنیم توفیقی کسب نکردیم . بـدین جهت احـساس می کـردیم کـه قسمت جنوبی صورتمان دچار کشش خاصی شده است. چون از جانب مم تقی فرجی حاصل نشد خود به مشابه جمع، اقدام به بالا زدن پاچه ها کرده وخود را در انتهای صف منتهی به شعله جهت انجام این عملیـات محیرالعقـول قرار دادیم.

هنوز نوبت به ما فرا نرسیده بود که متوجه صدای عظیمی از ناحیه شرقی گود (دقیقاَ همانجا که مم تقی جلوس نموده بود) شدیم. وقتی سر حساب شدیم جناب آقـای ابـرام کج دماغ که به گفتـه خود از طـرز ملبس شدن مم تقی در وجود خود احساس چندش کرده بودند یک عدد کوکتل ملوتف خفیف را حوالی محل استقرار ایشان منفجر نموده بودند. ابرام کج دماغ یکی از الوات محلة بالا دست بود .( وجه تسمیه ایشان: اندکی تمایل بینی به سمت راست که در اثر برخورد یک عدد کف گرگی در حین دعوا در سالهای ماضی رقم خورده و ابرام خان را به این هیبت نائل کرده بود.)

 واما برگردیم به گود . لباسهای فرنگی آمیز مم تقی در اثر انفجار ماده محترقه دچار اشتعال شده بود. سریعاَ به اطراف خود نظری انداختیم و تنها توانستیم یک عدد بیل جهت خاموش کردن شعله لباسها پیدا کنیم. شعله را خاموش کردیم ولی در چهرة ایشان رنگی باقی نمانده بود و ازآن جامگان فرنگی به جز دکمه چیزی .

   آن شب با احتیاط تمام مم تقی را تا خانه همراهی کردیم ولی ایشان تا هفته ها بعد از نوروز به علت سوختگی و کوفتگی در عصر ضربات مهلک بیل که توسط اینجانب به ایشان وارد گشته بود در قسمتهای تحتانی بدن دچار سوزش و درد بوده و مقداری در نشست و برخواست دچار زحمت می شدند.

                                                                                                  میرزا قلمدان

 

 


 
 
میرزا قلمدان و چهارشنبه سوری ۲
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
 

 القصه همین که به گود حج مم جوات وارد شدیم گروهی از صغائر و کبائر که چشمشان به میز مم تقی افتاد آنچنان دچار خنده مفرط شدند که به وضوح می شد از درون دهان ایشان انتهای رودة کوچکشان را مشاهده نمود. ما هم که مم تقی را مشایعت می کردیم یک لحظه آرزو کردیم که ارض دهان می گشود و ما را تناول می فرمود. اکنون جای شکرش باقی است که کمی دخل وتصرف در جامة ایشان صورت گرفته بود.

 

بعد از گذشت لحظاتی که پرتره مم تقی برای حاضرین در گود جا افتاد به کمک رفقا مشغول آماده کردن هیزم جهت برافروختن آتش در خط المرکزین گود شدیم .تنی چند از انثی جهت نظاره مراسم باشکوه چهارشنبه سوری در ایوان های گود تجمع نموده بودند و اذکار در میان گود به پایکوبی و آوازخوانی مشغول. یکی از نوشبابان دبه ای از نفت که در آن زمان هنوز صنعتش ملی نشده بود در دست گرفته و با حرکت دادن آن به یمین ویثار محتویات دبه را بر روی هیزم ها خالی کردو در ادامه یکی از کهن شبابان ته سیگاری که بر لب داشت با غرور تمام به روی هیزم ها افکند. چنانکه احساس می شد ایشان مشعل المپیک بروکسل بلژیک را افروخته اند.

 در مدت کوتاهی گود حج مم جوات یک دفعه از تاریکی مطلق به روزی روشن مبدل گردید. صغیر وکبیر خوشحال از آتش افروزی چندین عدد تا به پاچة جامگان خود زدند که این نشان از قدمت مد "برمودا" دارد. صفی طویل تشکیل داده و به نوبت از روی آتش جهیدن می نمودند. جالب آنجا است که هر روز این خلق در صف نانوائی بر سر نوبت حداقل یکی ،دو گونه را کبود می کنند واین صف بندی آنها در این شب حیرت همگان را برانگیخته بود.

ولی بشنوید از مم تقی عزیزما. ایشان به کنار گود مشرف شده بودند و به دیوار تکیه داده و همانند کسانی که از کرات دیگر منظومه شمسی تشریف آورده باشند در حال نظارة جمع بودند. جلو رفتیم ودستش را گرفتیم و از او خواستیم تا افتخار دهد،"اسیستنت" ما شود و با هم چند پرشی از روی شعله ها داشته باشیم. ناگهان ایشان به مشابه مجرمانی که جهت اعدای فریضة اعدام هدایت می شوند. دست خود را از دست ما بیرون کشیده و به گوشه گود برگشت.

                                                                                           ادامه دارد000

 


 
 
میرزا قلمدان و چهارشنبه سوری ۱
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥
 

یاددارم در اواخر سنة 1318 هجری خورشیدی با میرزا مم تقی خان سماک باشی که خود اینک یکی از ارکان و فونداسیون های بازار طهرا ن است از مکتبخانه به سمت خانه در حال رجعت  بودیم . به خاطر ایام نوروز مکتبخانه مدتی چند به صورت استند بای در آمده بود و ماهم شادان وخندان از تعطیلات طویل مدت به صورت افتان وخیزان در کوچه حرکت می کردیم.

 میرزا مم تقی خان از همان خردی پسر مبادی آداب و به قولی  اتوکشیده ای بود . قدری تپل مپل و اندکی کوته قامت .گونه ها به سرخی سیب گلاب ، لبها به رنگ  عناب ، موها کمی روشن ومجعد . خندان چهره وساکت مرام بود. جمعی از اهالی کوچة پائین دست وسیبه بالائی در شب ماضی به ما نقل کرده بودند که اسباب نورافشانی وشادمانی آخرین چهارشنبه سال را قرار است درگود حج مم جوات برگزار کنند و ما هم به میرزا مم تقی خان سماک باشی نقل حادث کردیم و از وی دعوت نمودیم که در برنامه فوق الذکر حاضر شده و مرا مشایعت نمایند که می خواهیم از روی آتش جسته و اشعاری چند بخوانیم . آمیز ممتقی خان که به اصول خود پایبند بود و اهل حاشیه نبود ما را گفت که قصد ما بر آن است که در خانه بمانیم و تکالیف نوروزی را تقریر و کتابت نمائیم . این گفتة او ما را خنده آورد و  از ما اصرار و از وی انکار.

 خلاصه به هر مشقتی بود مم تقی را راضی کردیم که امشب ما را دراین بزم مشایعت  کند . به همین منظور یک ساعت بعد از غروب آفتاب درب حجرة آمیز علی قلی خان سماک باشی ابوی مم تقی خان قرار ملاقات نهادیم . تا از آنجا در غالب یک جمع دو نفره به گود حج مم جوات عزیمت کنیم . پس از برگزاری صلات مغرب وعشاء در مسجد جامع به خانه رفته و از ته صندوق یک دست جامة  فرسوده متعلق به دوران شبابی ابوی کشف کرده و با کمی کوک و چاک چپ و راست  به هیکل خود خورانده و به سمت وعده گاه حرکت نمودم . وقتی رسیدم  مم تقی که بسیار آن تایم بود زودتر از من رسیده بود . ولی  به محض اینکه ایشان را روئیت کردم برقی از نوع  سه فاز از راس من بیرون جهید .  یک دست کت وشلوار بر تن داشت و کرواتی بر گردن ، کفشها به طوری برق می زد که به تاریکی شبهای اول ماه می مانست و کلاه شابگاهی بر سر نهاده بود. این طور که ما استعلام کردیم این جامگان فاخر را ابوی ایشان از خیابان شانزلیزه پاریس  به نیت سوغات فرنگ برایشان آورده بودند. مم تقی را مخاطب قرار داده و گفتم : ما برای ملاقات با اعلی حضرت قرارگذاشته ایم یا به اکس پارتی دعوت شده ایم. تنها عملیاتی که توانستم روی ایشان انجام دهم این بود که کروات را باز کرده و کت وکلاه را نیز از تن  بیرون کشیدم و بقیه را دیگر به هیچگونه نمی شد فاکتورگیری کرد به سبب اینکه باعث ترویج فحشاء می شد . خلاصه با کمی دخل و تصرف در پوشش میز ممتقی به سمت گود حج مم جوات حرکت کردیم .

                                                                                   ادامه دارد000

 


 
 
میرزا قلم دان و شهرام خان
نویسنده : میرزا قلم دان - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
 

 چند صباحی پیش در معیت مستوجب المعالی در ایوان منزل روی تختی چوبی نشسته بودیم و یک قلیان که در بین اهل شباب به (( دو سیب )) شهره است چاق کرده و در حال استعمال بودیم . مستوجب المعالی هم از خاطرات شبابی و جهالت خود برایمان ابراز نطق می کرد و هر دو نیش از بناگوش فرا تر رفته بود. در همین حین کلون درب خانه به صدا در آمد . بنده حقیر هم اپراتوری قلیان را به مستوجب المعالی سپرده و خود با همان زیر جامه راه راه  که در اثر کثرت عبادت در قسمت کشک آن دچار سائیدگی مختصری شده بود به سمت درب خانه رفتم . شدت کوبیدن در به صورتی بود که ما را به یاد خاطرات زلزله بم و سونامی جنوب شرق آسیا انداخت . سینه را صاف کردم وگفتم : کیستی؟ از پشت در صدائی آرام آمد که میرزا لطفاَ قدوم را گشاده تر بردار و سریع تر این درب را باز نما. در را که باز کردم میرزا شهرام خان جزایرالدوله پشت درب روئیت شد  که به مجدد باز کردن در آغوش من پریدو در را سریعاَ بست . میرزا شهرام خان صورتی خیس از عرق وموهائی ژولیده داشت و یک سس هزار جزیره مهرام هم در دست. دو دست توسط زنجیری آهنی در راستای هم قرار گرفته بود. بر روی لباسها و خصوصاَ بر پشت یقه پیراهن یک لایه چند میلی متری از غبار دودة هوای آلوده طهران و چند درصدی چربی نشسته بود . ولی در انتهای لوزالمعده اش صدای بشکن را می شد به وضوع استماع کرد.

 میرزا شهرام را از سمت دالان به سمت هشتی راهنمائی کردم . از او پرسیدم : شهرام جان تو کجا اینجا کجا ؟ آخرین خبری که از تو داشتم قرار بر آن بود بعد از اتمام محکمه تو را به صورت نیمه عریان و فقط با یک شلوار کوتاه در شهر به نظاره گذارند تا شاید عبرت عموم گردی . هلال چاک دهانش چند درجه ای بازتر شد و با خنده گفت : میرزا  دوران حبس را هم می شود خرید .  گفتم : آخر چگونه؟ گفت: دیروز ترتیبی اتخاذ کردم که بیت الخلاء (سرویس بهداشتی) محبس اوین دچار انسداد شده و مجبور شوند محبوسین را برای قضای حاجت به مطبخ سر گذر اوین بیاورند . من هم با جمله ای از دوستان گرمابه وگلستان دست و پا دربند به سمت رستوران عزیمت کردیم . آن هنگام نوبت به من رسید برای قضای حاجت اقدام کنم غل و زنجیر را که از پا باز کردند به سرباز نگون بخت گفتم : جناب ارتشبد ( سرباز بدبخت با این جمله در پوست خود نمی گنجید.) این پول را بگیر و این معده ات را که سرشار از آ‌‌ش شده غافلگیر کن و یکی دو سیخ کباب کوبیده مهمان کن. او هم از خدا خواسته سر از پا نشناخت و برای دیدن منوی رستوران به سمت پذیرش پرشی سه گام انجام داد. من هم با خیالی آسوده پس از بر آمدن حاجت در بین راه یک شیشه سس هزار جزیره مهرام خریدم و به سمت خانه میرزا قلم دان عزیز حرکت کردم . بعد در ادامه عرایض اضافه کرد : سریعاَ سفره را پهن کن که غذا را تناول کنیم چونکه دو ساعت دیگر قرار است با طیاره اختصاصی خود به سمت فرنگ عزیمت نمایم. او رفت ومن به یاد شعر معروف حمامی آی حمامی لنگ و قدیفا را بردند افتادم .

                                                                             میرزا قلم دان

                                                              سنه یک هزار وسیصد وهشتاد وپنچ